RAHGOZAR
NEVER MIND
فکر که میکنم می بینم درست میگه... انسان به دنباله "نه" ها میره... . همین طوره؟؟؟!!! ته شب یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد. داخل واژه ی صبح صبح خواهد شد... . "سهراب" خوب بودم... اما تو باز هم آمدی... که باور کنم باورهایی را که باید باورم باشد... باورم را له کردی, باورت را حفظ کردم... نمی خواهم باور کنم... سیرم از این باورها... باورت را بردار و برو... برو... . باور میکنی؟؟؟!! دلم میخواهد صبحانه ام را با رفتگر سر کوچه شریک شوم... دلم میخواهد دستان پیرزن غرغرو را بگیرمو بگویم این نیست علاج تنهایی... دلم میخواهد همه ی وسایل پیرمرد دست فروش را یکجا بخرم... مگر تو دلت مهربانی نمیخواهد؟؟؟!!! دلسوزی نیست مهربانیست... . . . بذارید کانالمو عوض کنم! خوب... یه چیز دیگه ام خیلی دلم میخواد... البته قدر نشناسیه... اما چون نامهربونیه جای بحث جدا داره.... دلم میخواد الکساندر گراهام بلو گیر بیارم... و به تعداد روزایی که زنگ تلفن از خواب بیدارم کرده بکوبمش... البته من که با روحش نمیتونم در بیافتم... کاریم نمیتونم بکنم که تلافی بشه... مجبورم کوتاه بیام...می بخشمش فقط به خاطر روح بزرگوارش... ا ج ب ا ر گاهی وقتا همین چند حرف چنان رو اعصابت پیاده روی میکنه که دلت میخواد... هر چه بایده له کنی... هرچی قانونه زیر پا بذاری... از هر چی اجباره خلاص شی... اما نمیشه... میدونی چرا... چون اینم بایده... چون من انسانم... چون بـــــــــاید این طور باشم... چون غریزه مه... لطفا تعبیر سیاسی نکنید.... چون به هیچ وجه منظور سیاسی نداشتم... بیخیال...بگذریم... بعد از چند روز اومدم دارم ضد حال میزنم... . . تشکر ویژه از Slimshady بابت راهنمایی کد آهنگ... . آهنگ وبلاگو گذاشتم خودم خیـــــــــــــــــلی دوستش دارم بیشتر به خاطر پیانوش... امیدوارم خوشتون بیاد... . چند روزی نیستم... برگشتم به همتون سر میزنم... پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم . E ven the word impossible says , i ' m possible شکر که اگر هیچ نداری آسمان مال توست... این روزها هیچ ندارم... امــــا آسمان را دارم و در این انتهاها فقط این آرامش آسمان است که بودنت را یادآور میکند... . با توام ای در آسمان... بمان کنارم ... کمکم کن تا برنگردم به روزهای سردرگم ت ر... آن روزهای آشنا... .
. . دل نوشت: نظرای این پست فقط متعلق به شما دوستای خوب... هر چی دل تنگت میخواد بگو... چه بی ربط... چه باربط... هر چی که یه مدتیه یا سالهاست سر گلوت گیر کرده... مهم نیست در باره ی چی... فقط حرف بزن... پس هر چی دل تنگت میخواد بگو! و این بخشی از وجودم که می اندیشد کدام است... من این فضای وحشتناک عالم را میبینم که احاطه ام کرده اند و در گوشه ای از این عالم پهناور خزیده ام... بی آنکه بدانم چرا اینجا قرار گرفته ام و نه در جایی دیگر و چرا این مدت زمان کوتاه که برای حیات به من داده شده است در این نقطه است نه در جای دیگر... نمیدانم از کجا آمده ام و نمیدانم به کجا میروم همین قدر میدانم در گریز از اینجا یا برای همیشه به نیستی افتاده ام یا در دستهای خداوندی قهار اسیرم... بی آنکه بدانم در کدام یک از این دو وضع تا ابد تقسیم خواهم شد... این است وضع من پر از تردید پس باید هر روز عمر خود را صرف جست وجو کنم بی آنکه بدانم چه بر سرم خواهد آمد شاید بتوانم تحققی در تردید هایم بیابم... . " نوشته متعلق به من نیست. بی آنکه بدانم از کجا آمده ...شاید روزنامه... یا کتاب!!!" بارانی که فقط همین فریادها را کم دارد و بس... بارانیم... . دلم فریاد میخواهد و بس... .
![]()
وای که چه حالی بده...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


